و امروز دو سال گذشت
به همین زودی به تندی باد به سرعت نور به آرامش نفس
انگار همین دیروز بود که با یه دسته گل به دستش اولین نگاهمون به همدیگه گره خورد و من هیچ گاه نتونستم اون نگاهو فراموش کنم و چه کسی گفته عشق تو نگاه اول وجود نداره !!!!!
و از اون روز دقیقا دو سال می گذره و بازم انگار همین دیروز بود که با ماشین گل زده با لباس سفید وارد خونه ی خودم شدم و چه تقارن خوشگلی اولین روز دیدار من با او با اولین روز زندگی مون یکی شده
و دوسال و یک سال گذشت پر از خوشی پر از استرس پر از هیجان و البته نه خالی از غم ولی غم های شیرین هنوزم باورم نمی شه دیروز بازم سورپرایز شدم مثل همیشه کم اوردم دروغ گفته بود که سر کاره مرخصی بوده و تمام بعدازظهرو بیرون بوده تا بتونه منو غافل گیره کنه به خاطر همین کاراشه که عاشقشم و می پرستمش یه دسته گل خوشگل لیلیوم و رز با یه روبان ناز یه کادوی کوچولو با یه کارت پستال قشنگ و یه متن عرفانی که با کمک خواهری نوشته شده بود همه اینا تو دستش ساعت ۶ بعدازظهر موقعی که فکر می کردم سر کارشه پشت در خونه ظاهر شد تنها کاری که تو اون لحظه انجام دادم همین بود : گریه و اشک ![]()
و یه شام سه نفره تو اولین جایی که با هم شام خوردیم بعدشم پارک اولین پارکی که با هم رفتیم و امروز برای دومین سال برای اولین بار نگاهشو می بینم و نفساش زندگی مو گرم می کنه
از اونجایی که در شهر خبری از برف نبود و دلمان لک زده بود واسه برف بازی تصمیم گرفتیم دیروز با دوست نفسی بریم کوه که معلوم بود اونجا حسابی برف اومده و سفید پوش شده . نزدیکهای ظهر بود که راه افتادیم هر چی به بالای کوه نزدیک می شدیم هواسردتر می شد تا جایی بالا رفتیم که بیشترین جمعیت اونجا بودند . از ماشین پیاده شدیم با وجود اینکه حسابی لباس پوشیده بودیم و به اصطلاح شال و کلاه کرده بودیم بیشتر از چند دقیقه نتونستیم هوای سرد اونجارو تحمل کنیم و به سمت ماشین برگشتیم بنا شد بریم سمت امامزاده اسماعیل فلار پس مسیرو عوض کردیم به اون سمت جالب بود هرچه به سمت امامزاده نزدیک می شدیم هوا گرمتر می شد و از برف خبری نبود امامزاده سمت چپ کوه بود به سمت پایین همسفرمون در اثر پیچهای زیاد سرگیجه گرفته بود و همش به نفسی می گفت یواشتر بره و منم حرص می خوردم و نمی تونستم چیزی بگم آخه جاده های پیچ در پیچ و خیلی دوست دارم و واقعا از بودن تو این جاده ها لذت می برم ولی وقتی یکی مدام غر بزنه لذتش از بین میره ... جاده واقعا زیبا بود تا چند دقیقه پیش تو کوههایی بودیم که پر برف بود و مه ولی حالا کوههایی که اثری از برف نبود و آفتاب بود که خودنمایی می کرد انگار یه خطی بین کوههای شرق و غرب کشیده باشی رویایی رویایی بعد از طی کردن اون جاده رسیدیم به امام زاده با یه حرم کوچولو یه ضریح ناز نقلی زیارت کوتاهی کردیم و بیرون امامزاده جای همه خالی شعله زرد نذری خوردیم برگشتیم به جای اولمون این بار هوا بهتر شده بود و می تونستیم دلی از عزا در بیاریم واقعا که خوش گذشت مخصوصا سرسره بازی تو برف ...
![]()
بر زخم دلم گل معطر نزدي
گفتي كه اگر شود مي آيم اما
مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي
من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه
اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه
من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه
آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه
دیشب ....دلم برای بابایی تنگه تنگه ......اخه چرا ...بابایی نفسی رو می بینم حسودیم می شه اینقدر بی خیال و راحت ولی بابایی مهربون من این قدر تنش و اضطراب
دوستش دارم خیلی کاش اون قدر بزرگ بودم که بتونم از این مخمصه نجاتش بدم
امروز صبح خواهری رو رسوندم مدرسش تو راه دو بار ماشینو خاموش کردم (من به این موضوع که می گن خانما بد رانندگی می کنند اصلا اعتقادی ندارما
)تو ادره موقع پارک ماشین لاستیک عقب افتاد تو جدول ای خدا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از همکارای آقا داشت ماشینشو پارک می کرد بقیه شو خودتون می دونید هنوزم روم نمی شه تو سالن اون وری نگاه کنم من که هیچ وقت یادم نمی ره مطمئنم اونم یادش نمی ره ........به خودم همش دلداری میدم .....اشکال نداره اشکال نداره پیش میاد دیگه ![]()
روزهایی که گذشت .......روزهای خوب ........تولد نفسی ....نذر من که ادا شد....آش من که پخته شد....نذر حمید که داده شد....دوستم که ماشین خرید....مامانم با اون وسواسش ما رو کشته وسط زمستون خونه تکونی داشتیم....روستا با اون مراسمهای سنتی ......صف وایستادن واسه غذای نذری.....سینه زنجیر علم .....و یا حسین.........
تکیه گاهی که با کوچکترین نسیمی که بوزه خودشم مثل درخت بید لرزون می شه و تو هم چنان بازیگر این نقشی نقشی سخت نقشی که هر کاتی(cut) که توی اجراش بخوره دل کوچیک هم نفسو می لرزونه و ......
و عشق ...
تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس ...
فردا واژه آشنا واسه آدمهای تنبل یکم شبیه من و یه جمله آشناتر از فردا شروع می کنم !!!
کاش می شد به جای فردا از همین الان شروع کرد از این لحظه لحظه ای که فردا لحظه های دیروز است
دوباره سکوت می کنی وقت که می شه فریاد زد
زل می زنی و نگاهشون می کنی وقتی که می شه حرفهای دلتو اونایی رو که ماههاست خاک خورده و فقط و فقط روز به روز جلوی چشمای ذهنت رژه رفتند و بهشون بگی
وقتی فکر میکنند آسمون مال اوناست
وقتی فکر می کنند زمین زیر پاشون مال اوناست
وقتی فکر می کنند زیبایی مال اوناست
وقتی فکر می کنند آرامش فقط و فقط مال اوناست
و تو فقط در جوابشون سکوت می کنی !!! سکوت
و چه واژه آشنایی
به قول هم نفس .........
دچار باید بود
دچار یعنی عاشق
و چه زیباست که ماهی کوچک دچار دریای بیکران باشد
دچار باید بود

چیزی متوجه نمی شوی همه چیز سریع می گذرد به تو فرصت هیچ کاری داده نمی شود و من این لحظه را با چشمان خود دیدم فقط یک لحظه ...
پیامت را گرفتم ای دوست دیرینه خوب گرفتم خوب خوب ...

یک لحظه تا پرواز ... تا اوج ...
این بار این دلم بود که تو را به من پیشنهاد کرد بدون فکر پذیرفتم آخر دوستی من و دلم قدمتی دیرینه دارد قدمتی به تعداد روزهای زندگی ام به قدمت تعداد برج های دو پیکر عمرم . در آن روزها قلم به دستم نمی چرخید تا حرف دلم را برایت بازگو کنم و اکنون دلم یارای آن را نمی دهد که برایت بنویسم نمی دانم این خست و بخل را از که به ارث برده . فقط می دانم که حرفهایش را برای خودش نگاه می دارد و به زبان خوش با دل تو حرف می زند شاید دوستی این دو قدمتی نداشته باشد اما می دانم و چه خوب می دانم که دوستی این دو دوست دیرینه نو عمری به اندازه عمق آن دارد .
و چه می توانم بگویم جز اینکه نفس های زندگی را از من نگیر و دیگر هیچ ...
دوستت دارم
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم ، چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟


خلخال ... بعد از راه پر پیچ و خم اسالم با جنگلهای زیبا و آواز پرنده ها وارد جاده کوهستانی منتهی به خلخال شدیم پایین جاده ختم می شد به دره هایی که توشون چند تا کلبه بود با گله های گاو و گوسفند خیلی سرد بود مجبور شدیم پنجره های ماشینو ببندیم ولی من بازم سردم بود انگار نه انگار مرداد ماهه بعد از دور زدن کوه رسیدیم به خلخال ....... شهر کوچیکی بود هوا تاریک شده بود و مجبور بودیم شبو اونجا بمونیم تو یه پارک کنار یه چادر که بر پا شده بود ما هم چادرمونو علم کردیم (با چه مکافاتی
) بعد از چند دقیقه متوجه شدیم چادر کناری با ما هم شهری در اومدند !!!!!!
صبح راه افتادیم به سمت اردبیل . تنها جایی که تو اردبیل رفتیم پارک شورابیل بود .

تالش به آستارا وسط راه چشممون افتاد به تابلویی با این محتوی ........
جاده توریستی اسالم به خلخال
تعریفشو شنیده بودم می گفتند خیلی زیباست راهو عوض کردیم به سمت چپ اسالم به خلخال اگه تا حالا نرفتید حتما برای یک بار هم که شده این مسیر رویایی رو امتحان کنید به شرط اینکه تو جنگلاش اتراق کنید و بعد ازروشن کردن آتیش یه کبابی درست کنید ![]()
اسالم به خلخال جلوه شکوه الهی
فقط دلم می خواست به جای اینکه سوار ماشین باشم دو تا بال پرواز داشتمو می رفتم وسط جنگل تو دره وسط مه وای خدا تو چه قدر زیبایی این جمله ای بود که تمام مدت رو زبونم بود
جای همه خالی ناهار تو دل طبیعت بکر ..... موقع ناهار وقتی صدای ماشینهای کنار جاده نمی یومد بلبلهای جنگل بودند که با آواز زیبا و گوش نوازشون خودنمایی می کردند و من با چشمهای اشک آلود می گفتم خدایا تو چه قدر زیبایی اینجا بهشته
دلمون نمی یومد اون جاده تموم شه ولی باید می رفتیم مامسافر بودیم و مسافر هم باید بره خدا کنه همه مسافرای دنیا مسافرای جاده های زیبایی مثل این جاده باشند خدایا تو سفر زندگی تویی همره ما جلوی پامو که نگاه می کنم بالای سرمو که نگاه می کنم سمت راست سمت چپ پشت سر همه جا تویی فقط تو تو خالق زیبایی ها تو خدای مهربون خدای زیبای خودم ..........
خلخال ...
سفری زیبا و به یاد ماندنی دوشنبه پیش بود که راه افتادیم بنا به پیشنهاد یکی از همکارهای حمید راه افتادیم به سمت ساحل گیسوم جاده زیبایی بود درختهایی که از دو طرف جاده سر به آسمون کشیده بودند و نور آفتاب از بین شاخه های درختها به زیبایی خود نمایی می کرد
واقعا که زیبا بود بعد از جنگل وارد ساحل گیسوم شدیم راستشو بخواید زیاد خوشم نیومد خیلی شلوغ بود و کمی هم تمیز نبود !!!!!
در ضمن سوئیت کنار ساحل هم پیدا نکردیم بنا به تصمیم گرفته شده راه اومده رو برگشتیم به سمت انزلی با اون ساحل زیبا و ویلاهای کنار دریای زیباتر ...... شب اول بندر انزلی . آب دریا خیلی گرم بود ولی دریا کمی طوفانی بود و نمی شد به عمقهای بیشتر آب نفوذ کرد شامو کنار دریا خوردیم واقعا که چسبید راستی هندونه ای که تو جنگلهای گیسوم خوردیم یادم رفت بگم صبح فردا راه افتادیم به سمت فومن و بعدشم آستارا ولی بین راه .......
هر چه قدر هم که بزرگ بشیم تولد صد سالگی هم گیریم بازم بچه ی مامان و بابا هستیم
امسال با سالهای دیگه فرق داشت هر سال مامان و بابای مهربونم یه جشن ساده با کیک دست پخت مامانم می گرفتند
اما امسال اونا مهمونای جشن ما بودند پنج شنبه شب با خواهر و برادرم که الان داره کنکور می ده و سر جلسه آزمونه
( خدایا کمکش کن
)اومدند خونمون با یه جعبه نون خامه ای کاکائویی خیلی خوشمزه که هنوزم تو یخچاله و تمومش نکردیم
با کادوی قشنگشون بغضمم گرفته بود یعنی واقعا من این قدر بزرگ شدم ولی هنوزم دوست دارم خودمو واسه مامانو بابام لوس کنم هنوزم دلم می خواد بابام دستمو بگیره و تو خیابون وقتی به پاش نمی رسیدم دنبالش بدوم هنوزم دلم می خواد بابام هر جا می ره گریه کنان دنبالش بدوم و منم با هاش برم هنوزم دلم می خواد با برادرام دعوا کنم .........آخ که چه زود همه چی می گذره خدایا ......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مامان و بابای مهربونم صفا و عشق و مهربونی نگاهه شمارو با هیچ چی تو دنیا عوض نمی کنم
دوستتون دارم
دیگه وقتش بگم
امسال بهترین روزهای تولدم بود ![]()

قاصدک عزیز با یه جعبه خوشگل که می دونم براش خیلی زحمت کشیده بود واقعا غافل گیرم کرد عکسشو حتما براتون می ذارم تا همه ببینند قاصدک قصه من چه قدر هنرمنده ![]()
قاصدک عزیزم چهره خندان تو و ندای قشنگ صدات برام بهترین هدیه بود ازت ممنونم
شب که کادوی خوشگلمو به حمید نشون دادم خیلی خوشش اومد با اون سنگ ریزه های خوش رنگ داخلش بازم ازت ممنونم دیگه باید بگم ......... نه فعلا نمی گم آخه روزهای تولد من همین طور ادامه داره پنج شنبه مونده ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سه شنبه هفته پیش تولدم بود حمید بعد از ظهر باید می رفت سر کار از اداره که بهش زنگ زدم گفت تو راه شرکتم امسال روز زن و تولد من دو روز بیشتر با هم فاصله نداشتند من با تصور اینکه حمید شرکت رفته رفتم خونه پایین که کفشاشو دیدم یه کم تعجب کردم ولی حدس زدم شاید یه کفش دیگه پوشیده کلیدو انداختم به در اما در قفل نبود پیش خودم گفتم باز حمید یادش رفته درو قفل کنه ای حمید فراموشکار درو که باز کردم دیدم همه لامپهای خونه روشنند اونم ساعت سه بعد از ظهر وارد خونه که شدم از خوشحالی صحنه ای که می دیدم نمی دونستم چی کار کنم بادکنکهای تولدت مبارک که از سقف آویزون کرده بود
دسته گلی که روی میز بود
با یه برگه زیرش یه کیک کاکائویی با شمعهای عددی روش با یه جعبه کادوی خوشگل خدایا چه قدر زیبا واقعا حمید خیلی خوش سلیقه ای تنها کاری که انجام دادم این بود که چند بار با هیجان اسم حمیدو صدا زدم
راستشو بخواید یه کمم بغضم گرفته بود و می خواستم از خوشحالی گریه کنم ![]()
![]()
![]()
پس حمید کو
اتاقا رو دنبالش گشتم شیطون قصه من داخل کمد لباسها قایم شده بود ![]()
اون روز خیلی خوش گذشت حمید به خاطر من اون روزو مرخصی گرفته بود و تموم روز مختص جشن تولد من بود یه جشن دو نفره خیلی عالی بود حمید عزیزم ازت ممنونم چیزی ندارم جز اینکه بگم خیلی دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

